close
چت روم
مرد فقیر!
لاســو نـــ بــلا گــــ را تـجـربـه کـنـیـد!
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
ورود کاربران
نام کاربری :
رمز عبور :
رمز عبو را فراموش کرده ام
خبرنامه


مطالب مرتبط
عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

وقت بی وقت
آیدی یاهو مدیر

 

داستان جالب مردی فقیر

 

یک روز یک فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و
کیسه ای که کمی گندم در آن بود بر دوش خود می کشید
تا به کودکانش برساند و نانی از آن درست کنند شب را سیر بخوابند .

در راه با خود زمزمه کنان می گفت :
” خدایا این گره را از زندگی من بازکن ”

همچنان که این دعا را زیر لب می گذارند ناگهان گره کیسه اش
باز شد و تمام گندم هایش بر روی زمین و درون سنگ و
سوراخ های خرابه ریخت.

عصبانی شد و به خدا گفت :” خدایا من گفتم گره ام زندگی را باز کن
نه گره کیسه ام را ”

و با عصبانیت تمام مشغول به جمع کردن گندم از لای
سنگ ها شد که ناگهان چشمش به کیسه ای پر از طلا افتاد.
همانجا بر زمین افتاد و به درگاه خدا سجده کرد و
از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 6


موضوعات
  • مدرسه ی تیزهوشان نقده
نظرسنجی
باسلام از لاسون بلاگ راضی هستید؟





آمار سایت
  • کل مطالب ارسالی : 153
  • کل نظرات ارسالی : 7
  • تعداد کل کاربران : 1
  • بازدید امروز : 19
  • بازدید دیروز : 101
  • بازدید هفته : 138
  • بازدید این ماه : 189
  • بازدید سال : 657
  • بازدید کل : 7,114
امکانات جانبی
غیر فعال
این فرم هنوز از طریق مدیریت سایت تایید نشده است.